تبليغاتX
ليلا كردبچه
این وبلاگ اول و پانزدهم هر ماه به روز می شود

 

 

روزي هزار بار با تو برخورد مي كنم

و هر بار

اسمم را كجا شنيده اي ؟

و چقدر چهره ام براي تو آشناست !

 

تقصير چشم هاي تو نيست

اگر در نقطه هاي كورِ خانه زندگي مي كنم

و تكرار مي شوم هر روز

شبيه عطر بهار نارنج روي ميز صبحانه

شبيه خطوط قهوه اي چاي ته فنجان ها

و شبيه زني در آينه

كه ابروهايش را برمي دارد و

فكر مي كند دنيا در چشم هاي تو تغيير خواهد كرد

 

تقصير چشم هاي تو نيست ، مي دانم

اين خانه تاريك تر از آن است كه چهره ام را به خاطر بسپاري

و ببيني چگونه بوي مرگ از انگشت هايم چكه مي كند

هر بار كه نمي پرسي شعرِ تازه چه دارم

 

حق با توست

پوشيدن پيراهن حرير

و آويختن گوشواره هاي مرواريد حس شاعرانه نمي خواهد

و مي شود آنقدر به نقطه هاي كور زندگي عادت كرد ،

كه با عصاي سپيد كنار هم راه برويم

و با خطوط بريل با هم حرف بزنيم

 

 

+ نوشته شده در  سی ام تیر 1387ساعت   توسط ليلا كردبچه | 

 

 

مرده شوها چه مي دانند

لب هاي من چقدر قشنگ دوستت دارم را

با چهار هجاي كشيده ادا مي كردند

و انگشتانم هنگام نوشتن از تو

چگونه لاي سطرها ريشه مي دادند

 

چه مي دانند

گونه هايم چگونه عطر بوسه هاي تو را

در توحّش گل هاي سرخ پنهان مي كردند

و موهايم ميان انگشت هاي تو

چطور مسير بادهاي جهان را تغيير مي دانند

 

تو اما مي داني

بهتر از همه مي داني

موهاي من چقدر مشكي تر و بلند تر بودند

وقتي انگشتانت را

لاي موهاي كسي از ياد مي بري

و « يادش بخير »

سهم كوچكِ زني از شبانه هايت مي شود

كه روزهايش طبقِ تقويم ها پيش نرفتند

 

 

+ نوشته شده در  پانزدهم تیر 1387ساعت   توسط ليلا كردبچه | 

 

 

ديگر

خوابت را هم زير اين سقف نمي بيند

و مي داند

حتي اگر تمام تصنيف هاي فارسي انتظار بكشند

هيچ خياباني به اين خانه ختم نخواهد شد

 

گاهي ؛

تو را به سفر مي فرستد

گاهي بهشت

گاه جهنم

و به روي خودش نمي آورد

خوشبختي هاي سياه و سفيد را

از حافظه ي چسبناك آلبوم ها كنده اي

و قرار است

اتفاق عاشقانه تري روي خواب هاي تخت بيندازي

 

اين روزها بنان

عجيب روي صورت پدر گريه مي كند

و انگشت هاي من ناتوانتر از آنند

كه به تكه پاره ي عكسهايتان

وصله هاي عاشقانه بچسبانند

 

 

 

+ نوشته شده در  سی ام خرداد 1387ساعت   توسط ليلا كردبچه | 

 

 

 

اين شهر مي توانست

دشتي بزرگ باشد

با كلبه هاي كوچك

با مرداني كه صداي پاي تو را به كلبه مي آورند

و خستگي هاشان در آغوش من خلاصه مي شود

 

اين شهر مي توانست

بندرگاه بزرگي باشد

با لنج هايي كه آشفتگي خليج را

موج موج به ساحل مي آورند ،

با زناني كه نقش انگشتان حنايي مرا

برپوستِ آفتاب سوخته ي جاشوان مي كشند

و عرقِ تو را از پيشاني اشان پاك مي كنند

 

اين شهر مي توانست

آنقدر بزرگ باشد كه باور كنم راه خانه را گم كرده اي

كمي

بزرگتر از اين پنجره

كمي بزرگتر

 

 

+ نوشته شده در  چهاردهم خرداد 1387ساعت   توسط ليلا كردبچه | 

 

 

 

درخت ها

        بازيگران ماهري اند

آنقدر طبيعي جوانه مي زنند

كه نگاهت پشت تمام پنجره ها

سبز مي شود

و سفيدي موهايت را در هيچ آينه اي نمي بيني

لبخند مي زني و فراموش مي كني بهار

فصل دخترانه اي است

و شادترين رنگ هايش با عبور از رگ هاي تو شيري مي شوند

لبخند مي زني

و فراموش مي كني لباس هاي چارده سالگيت را

براي دخترت كنار گذاشته اي

 

 

 

+ نوشته شده در  سی ام اردیبهشت 1387ساعت   توسط ليلا كردبچه | 

 

هيچ وقت نقاش خوبي نخواهم شد  

 

 

انگشتم را بر ميدارم و

خانه اي در هوا مي كشم

بادها سقفش را مي برند ،

روي شنهاي ساحل مي كشم

درياها از سقفش چكه مي كنند

 

 

تو اما

مدادهاي رنگي ات را كه برداري

مي تواني دور روياهاي قشنگمان حصار بكشي ،

جنگلهاي شمال را پشت پنجره بكاري

و پاي موجهاي خزر را

به حوض كوچكمان بازكني

ماهي كوچكي  شوي

كه هيچ دريايي خواب رقص باله هاش را نديده است

و بچرخي

در جهت گلهاي دامنت

 

 

نگران خانه اي نباش

كه بر دوش بادهاي آواره كشيده ام

اينجا هنوز زني است كه لالايي هاش

پرنده هاي بي پرواز بالشت را

روي ابرها مي برد .

 

٭سطري از حسين پناهي

 

+ نوشته شده در  چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط ليلا كردبچه | 

   

 

گاهي

      شلوغي پياده رو بهانة خوبيست

كه دستهاي كسي را براي هميشه گم كني

درست در لحظه اي كه تكه اي از دوستت دارم هنوز در دهانت است

 

آنوقت

ديگر چه فرق مي كند

بر پياده روهاي خلوت هميشه باران ببارد

يا دستهايت را به هركه نشان مي دهي به جا نياورد

او

با تمام رهگذران بي تفاوت از كنارت مي گذرد

با تمام مسافران چمدان مي بندد

و هر روز

با اولين قطار صبح آنقدر دور مي شود

كه تمام مزارع قهوه هم نتوانند

برايت از ته فنجان حرف در بياورند

حتي اگر گيسوانت را هنوز

                              ريخته بر شانه هايش ببيني

حتي اگر ابروانت هنوز

                        پيوند را تعارفش بزند٭

ديگر چه فرق مي كند

دنيا

پياده روِ شلوغي است

و دوستت دارم آنقدر بي ارزش

كه مي شود روي صورت تمام مردم شهر انداخت

                     

٭الهام از سطري از محمد اميني

+ نوشته شده در  بیست و نهم فروردین 1387ساعت   توسط ليلا كردبچه |