![]() |
![]() |
|
| شعر |
|
( اول آذر ماه شعر تازه ای خواهید خواند )
مرگ تنها دری است که تا به تو فکر می کنم باز می شود این را درست روزی دانستم که از خانه ای که در آن نبودی بدم آمد و بعد از آن به هر دری زدم عزرائیل پشتش بود و بعد از آن طناب یعنی اتفاقی که نمی افتد را به کدام درخت بیاویزم و تیغ یعنی این تویی که هنوز در رگ هایم جریان داری
مرگ چیزی شبیه دست های من است که حتی با ده انگشت نمی توانند یک ذره از گرمی دست های تو را نگه دارند چیزی شبیه صدایم که هربار دوستت داشتم تارهای صوتی ام را عنکبوت ها تنیده بودند و چیزی شبیه خودم که سپیدی موهایم تنها کفن را یادت می آورد و سپیدی کاغذهایم و سپیدی شعرهایم و سپیدی تارهایی که سقف دهانم را برای میهمانی خداحافظی غمگینی آذین بسته اند
عنکبوت ها می دانند مرگ دری نیست که روی لولاهایش بشود لانه ساخت می دانند و به سمت قلبم سرازیر می شوند همانجا که هربار می تپید تو شبیه شعر تازه ای از دهانم بیرون می آمدی که سطرها و واژه هایش را تنها مردگان می فهمیدند که ردیف هایش را قطعه هایش را
و گور تنها خانه ای است که از نبودن تو در آن دلم نمی گیرد
|
|
+ نوشته شده در
یکم آبان 1388ساعت توسط ليلا كردبچه |
|
|
اگر از تمام بازی های کودکانه تنها یادم تو را فراموش یادت بماند چه ؟ اگر لب هایم هیچ بوسه ای را دست هایم هیچ نوازشی را و این شعر هیچ حس عاشقانه ای را یادت نیاورد چه ؟
می ترسم و نمیدانم این روزها نامت را با حروف بزرگ کدام الفبا می نویسی که با نام کوچک صدایت می کنم و نمی شنوی
می ترسم و نمی دانم سال بعد تولدت را که به کدام زبان بیگانه تبریک خواهم گفت و لبانت را در کدام شعر با کدام نام مستعار خواهم بوسید
|
|
+ نوشته شده در
یکم مهر 1388ساعت توسط ليلا كردبچه |
|
|
مشت هایت را که به سینه ی آسمان کوبیدی اعتمادم از تمام دیوارها سلب شد و به هر که کنار دیوار ایستاده بود خندیدم
مشت ها بهتر از همه می دانستند هر دستی می تواند تفنگی را پر کند ماشه ای را بکشد و هر انگشتی می تواند اشاره ای باشد به هر که کنار دیوار ایستاده است - هرچه باشد مشت ها همجنس های خودشان را که بهتر از ما می شناسند ! –
همین است که دیگر تعجب نمی کنم اگر انگشت های تو بند کفش هایت را در پاگرد خانه ات که می بندند در زندان باز کنند یا مشت هایت آن را که دیروز کشته اند امروز با زنده بادیش جان دوباره ببخشند
راستش را بخواهی دیگر به دست های تو هم اعتمادی ندارم به هیچ کس و هیچ چیز اعتمادی ندارم آنقدر که فکر می کنم هرکه ایستاده است لابد پایی برای دویدن ندارد یا آنکه می دود پاهایش را حتماً از پای جوخه ی اعدام دزدیده است
|
|
+ نوشته شده در
یکم شهریور 1388ساعت توسط ليلا كردبچه |
|
|
حسي شبيه پرستوهاي مهاجر دارند هنگام كه بهار با اولين شكوفه بر زمين مي افتد و اندوهي شبيه درخت ها هنگام كه پاييز خودش را به اولين برگ مي رساند خشخاش كاران افغان وقتي زمستان سوز اولين برف را مي شناسد و شاعر تمام جاده هاي سرزمينش را به موهاي شهناز مي بندد* و شهناز با بادهاي آواره مي وزد و شهناز با ابرهاي سرگردان مي بارد
كوله بارت را از دوش بادهاي بي سرزمين بردار شهناز ! امروز مسافري است كه گاهي به فردا مي رسد نه شبيه رسيدن صداي قدم هاي تو به خانه اي كه سقفت شود نه شبيه رسيدن دست هايت به كلكيني** كه به روي بهار باز كني شبيه رسيدن كودكي گرسنه به پستاني چروكيده و شبيه رسيدن بانگ رودارودِ مادري به گوش هاي جهان هنگام كه فرزندش مكيدن را براي هميشه از ياد مي برد
* كشتي ها به اسكله نزديك مي شوند / موهايت را بباف شهناز (الياس علوي )
** پنجره
|
|
+ نوشته شده در
یکم مرداد 1388ساعت توسط ليلا كردبچه |
|
|
من پروينم ، دختر ساسان با نطفه اي ديرينه تر از « كَشَف رود » *در زِهدانم و گيسواني كه بر شانه هاي بيگانه نخواهند ريخت
گاهي دامنم را بر پله هاي تخت جمشيد مي كشانم و آوازهاي بومي سر مي دهم براي مردان سرزمينم كه با تفنگ مي خوابند وپشت پلك هايشان آرامش زناني است با چين دامن هايي كه به لهجه هاي محلي مي رقصند و دختراني كه رودخانه ها را كوزه كوزه به خانه مي برند
گاهي تنهايي ام را با نقشينة غارهايت قسمت مي كنم بي آنكه ردّم را در هيچ كتيبه اي بيابند وسال هاي دور ببيني دختري كه درياهايت را در خاليِ صدف هايش ريختي در انتظار خروس هاي لال نمي ماند ؛ صبح را از پشت دروازه هاي مشرق بيرون مي كشد و شبانه لالايي هايت را از تمام سيم هاي خاردار جهان عبورمي دهد
گاهي ، يادش مي افتد چقدر درد دارد و چشم هاي بي گدارش به آب هاي آزاد مي زنند ننگ عهد نامه ها را درست در لحظه اي كه زنانِ حرمسرا گيس هاي هم را مي كشند . . . بخواب مادرم شب از نيمه گذشته است و پاسبان ها « مرزهاي پر گهر» را سوت مي زنند
*نام قديمي ترين زيستگاه شناخته شده درايران . متعلق به هشتصد هزار سال پيش
|
|
+ نوشته شده در
یکم تیر 1388ساعت توسط ليلا كردبچه |
|
|
هنوز از سايه ی مغول مي ترسد هنوز از چشم هاي مورّب و صداي پوتين سربازان روس كه پشت پلك هايش رژه مي روند
هنوز مي ترسد از آينه هايي كه يادش مي آورند چشم هايش را كجاي تاريخ جا گذاشته ، سرش را بر كدام منار پاهايش را بر مين كدامين ميدان
هي دست مي كشد روي زمين تكه هاي خودش را پيدا كند قلاب مي اندازد به خليج چيزي از خودش بگيرد ؛ و حافظة خيس چشم هايش را در حاشية رنگين لچكش فراموش مي كند و ترانه مي خواند براي كودكانش كه در نيمه ی روشن زمين گرم بازي اند ، لالايي براي آن ها كه در نيمة تاريك خوابند و مي داند نگراني اش را قرن هاست سربازان هخامنشي به بي خيالي ديوارها تكيه داده اند
*نام داستاني از صادق هدايت |
|
+ نوشته شده در
یکم خرداد 1388ساعت توسط ليلا كردبچه |
|
|
هربار به تو فكر مي كنم يكي از دكمه هايم شل مي شود انقراض آغوشم يك نسل به تأخير مي افتد و چيزي به نبضم اضافه مي شود كه در شعرهايم نمي گنجد
كافيست تو را به نام بخوانم تا ببيني لكنت عاشقانه ترينِ لهجه هاست و چگونه لرزش لب هاي من دنيا را به حاشيه مي برد
دوستت دارم با تمام واژه هايي كه در گلويم گير كرده اند و تمام هجاهاي غمگيني كه به خاطر تو شعر مي شوند
دوستت دارم با صداي بلند دوستت دارم با صداي آهسته دوستت دارم . . . . و خواستن تو جنيني است در من كه نه سقط مي شود نه به دنيا مي آيد
|
|
+ نوشته شده در
یکم اردیبهشت 1388ساعت توسط ليلا كردبچه |
|
|
صبح دختري است كه ساعت هاي جهان پشت پلك هايش از خواب مي پرند شب زني كه دست هايش هنوز بوي نان مي دهند بوق ماشين ها به گوش هايش آويخته اند و مي داند تهران با طاي دسته دار هم اگر باشد ؛ ماشين دودي اش چراغ مي زند پياده روهاي خسته تا پشت در بدرقه اش مي كنند و كسالت شب هايش را نمي شود از چشم پنجره ها نبيند
بلند شو زن ! گاهي بايد برقصي و كوچه باغي ترين آوازها را به گل هاي پيراهنت بفهماني
پرده ها را بكش چشم هايت را به روي خودت نياور و به نديده هاي بهتري فكر كن تهران از هر زاويه اي نگاه كني ساعت بزرگي است كه هيچ صبحي خواب نمي ماند
|
|
+ نوشته شده در
یکم فروردین 1388ساعت توسط ليلا كردبچه |
|
|
بايد براي روزهاي برفي تقويم ها شال گردن ببافم و يادت بياورم كودكانم را تمام زمستان ها لباس گرم بپوشاني بايد بخندم و فراموش كنم شناسنامه ام در مويرگ هاي تو باطل شده و فراموش كنم موريانه ها تكه تكه آرزوهايم را به گور برده اند آنگونه كه بادها درختان را برگ برگ به سوي پاييز
تو هم بخند ، طبيعي تر از هميشه بخند و فراموش كن صداي پاي زمستان را درخت هاي عريان پيش از همه مي شنوند
|
|
+ نوشته شده در
یکم اسفند 1387ساعت توسط ليلا كردبچه |
|
|
روزي هزار بار با تو برخورد مي كنم و هر بار اسمم را كجا شنيده اي ؟ و چقدر چهره ام براي تو آشناست !
تقصير چشم هاي تو نيست اگر در نقطه هاي كورِ خانه زندگي مي كنم و تكرار مي شوم هر روز شبيه عطر بهار نارنج روي ميز صبحانه شبيه خطوط قهوه اي چاي ته فنجان ها و شبيه زني در آينه كه ابروهايش را برمي دارد و فكر مي كند دنيا در چشم هاي تو تغيير خواهد كرد
تقصير چشم هاي تو نيست ، مي دانم اين خانه تاريك تر از آن است كه چهره ام را به خاطر بسپاري و ببيني چگونه مرگ لاي انگشت هايم تار مي تند هر بار كه نمي پرسي شعرِ تازه چه دارم
حق با توست پوشيدن پيراهن حرير و آويختن گوشواره هاي مرواريد حس شاعرانه نمي خواهد و مي شود آنقدر به نقطه هاي كور زندگي عادت كرد ، كه با عصاي سپيد كنار هم راه برويم و با خطوط بريل با هم حرف بزنيم
|
|
+ نوشته شده در
یکم بهمن 1387ساعت توسط ليلا كردبچه |
|
|
هنوز فكر مي كني با توست زني كه با خودش حرف مي زند و از خواب هاي بلند پنجره ها مي پَرَد
هنوز شب ها لباس خوابي را بغل مي كني كه خاليست و كابوس هاي زني را تكان مي دهي كه تمام كودكي اش را جويده است و حالا شبانه مغزش را در كاسه اي بالاي سرش مي گذارد وشَليته مي پوشد ومي رقصد
زني كه سوگند مي خورد « هرگز دست هاي من به چيدن هيچ سيبي نرسيده اند و هيچ درختي سيب نداده است » سوگند مي خورد « هيچ جنگلي درخت ندارد و هيچ سرزميني جنگل ، وتنها پاهاي زني خوابگرد مرا دنبال تو مي كشاند . . . »
گاهي دلش براي تو مي سوزد مي بيني ؟ زمين گردتر از آنست كه هر بار پشت سر مي گذاري ام پيش رويت نباشم و هر گاه درها را به هم مي كوبي برايت چاي نريزم
|
|
+ نوشته شده در
یکم دی 1387ساعت توسط ليلا كردبچه |
|
|
در خالي ليوان ها زني است كه هميشه خودش را با زني كه دوستش داري اشتباه مي گيرد و خيال راه هاي نرفته ات را به بلنداي گيسوانش مي بافد
گوش هايت را از زير دستانت درآر فريادهاي اين زن سال هاست گنجشك ها را به شاخة دورتري مي نشاند و تنها در آينه لب مي زند دشنام هايي را كه پس كوچه هاي ورامين يادش دادند
□
بايد روزي از آينه بيرونش بياورم و در لباسي زنانه بريزم و يادت بيندازم به يكي نبود قصه هايي فكر كني كه تو را به پاي خودت پير مي كند ، روزي كه تمام كمدهاي خانه خالي مي شود از رخت هاي زنانه وكاج هاي كنار جاده كوچك مي شوند كوچك مي شوند كوچك كوچكتر كوچك . . . . . . . . . . . . . . . . . . . تر ،
بي آنكه بداند كدام راه امتداد گيسوانِ زني است كه دوستش داري
|
|
+ نوشته شده در
یکم آذر 1387ساعت توسط ليلا كردبچه |
|
|
كافيست روزي هزار بار لب ها و دندان هايت را در آينه امتحان كني و خودت تشخيص دهي كدام شكلك است و كدام خنده
كافيست يادت باشد پدرت چگونه هرشب خنده هاي مصنوعي اش را در ليوان آب خيس مي كرد تا صبح ها لبخند تازه تري به اداره اش ببرد و يادت باشد عمرهاي كوتاه مجالي براي تجربه هاي تازه ندارند
گاهي از روي دست كسي نگاه كن كه چگونه در آينه لبخند مي زند و پاورچين پاورچين از خانه بيرون مي رود تا چيزي از دهنش نيفتد
|
|
+ نوشته شده در
یکم آبان 1387ساعت توسط ليلا كردبچه |
|
|
باورش كمي سخت است اما باور كن پدرانمان هم تمام شب هاي مهتابي عاشق بوده اند وقتي به دود سيگارشان خيره مي شدند و باد در پيراهن بلند زني مي وزيد كه بهار نارنج مي چيد و به مردي كه _ فرض كن _ براي تماشاي بهار آمده ، لبخند مي زد
باورش كمي سخت است ، مي دانم اما بارها به ماه گفته ام طوري بتابد كه بغض راه گلوي پنجره اي را نبندد مخصوصا اگر باد با خاطره ی بلند پيراهن زني وزيده باشد
بارها گفته ام اين شهر بهار ندارد باغ ندارد بهار نارنج ندارد و آدم اگر دلش بگيرد دردش را به كدام پنجره بگويد كه دهانش پيش هر غريبه اي باز نشود ؟
|
|
+ نوشته شده در
یکم مهر 1387ساعت توسط ليلا كردبچه |
|
|
ديگر خوابت را هم زير اين سقف نمي بيند و مي داند هيچ خياباني به اين خانه ختم نخواهد شد حتي اگر تمام سيگارهايش را هر روز با ناز الهه اي بكشد كه تمام زندگي اش در چمدان كوچكي جا مي شد
گاهي تو را به سفر مي فرستد گاهي بهشت گاه جهنم ، و به روي خودش نمي آورد خوشبختي هاي سياه و سفيدي را كه از حافظه ي چسبناك آلبوم ها كنده اي و اتفاق عاشقانه تري كه نمي داند روي خواب هاي كدام تخت مي اندازي
اين روزها بنان عجيب روي صورت پدر گريه مي كند و انگشت هاي من ناتوانتر از آنند كه به تكه پارة عكس هايتان وصله هاي عاشقانه بچسبانند
|
|
+ نوشته شده در
یکم شهریور 1387ساعت توسط ليلا كردبچه |
|
|
از شهرهاي بزرگ كه در قصه هاي تو نبودند مي ترسم از خيابان هايي كه بند كفش هايم را به راه هاي نرفته بسته اند و عشق هاي كوچكي كه دلم را به پنجره هاي واماندة لعنتي
مي ترسم از روزهايي كه با تنور تو روشن نمي شوند و شب هايي كه با هزار و يك روايت گوناگون چشم هاي مرا نمي بندند دلم هواي خانة كاه گلي ات را كرده ، با پستوي تنگ و تاري كه عطر آغوش پدر بزرگ را در آن حبس كرده بودي دلم هواي تو را كرده كه برايم چاي بريزي و دوباره بگويي چگونه صورت من ، شصت سال پيش جواني كُرد را عاشق تو كرد
برايم چاي بريز، نه نه آقا ! و اشك هايم را با گوشة گلدار چارقدت پاك كن خسته ام خسته و هيچ كس آنقدر زن نيست كه ساعت ها بشود برايش گريست
|
|
+ نوشته شده در
یکم مرداد 1387ساعت توسط ليلا كردبچه |
|
|
زندگي دو لحظه است ؛ لحظه اي كه مي خندي و ابرها شبيه پيرمردهاي چاق بستني فروش مي شوند و لحظه اي كه مي رقصي و بادها در تمام ني لبك ها و سُرناها مي وزند و نخ بادبادك هاي بُرده را دوباره به انگشت كودكان گره مي زنند
ميان اين دو لحظه گاهي دنيا به طرز عجيبي بزرگ مي شود و گاهي آنقدر كوچك كه باور نمي كني وقتي مي دوي و صداي همسايه ها را در مي آوري دنيا را روي سرت گذاشته باشي
سپيد برفي سبزة من دنيا جاي خوبي براي روياهاي صورتي تو نيست و حلقة پلاستيكي كوچكت را حتي فنجان هاي اسباب بازي ات به فال نيك نمي گيرند
بخند بالا بلندْ بانوي فرداي ناگزير پيش ازآنكه نسل كوتوله هاي وفادار قصه ها منقرض شوند و آنكه عاشقانه تو را مي بوسد تكه هاي لبخندت را ميان دندان هايش له كند
برقص پيش از آنكه پروانه ها خاطرة گل هاي پيراهنت را براي شكوفه هاي پلاسيده تعريف كنند و حرير نازك دامنت را دست هاي زبر زندگي نخ كش كند
بخواب پيش از آنكه چوپان هاي قصة من _ راست يا دروغ _ گرگ هاي گرسنه را به خوابت بياورند و آرامشت را حتي در قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب پيدا نكني
بخواب دخترم پيش از آنكه برايت قصه بگويم قصه هاي من تنها به درد نخوابيدن مي خورند*
* بلند شو پسرم / اين قصه را براي نخوابيدنت گفته ام ( گروس عبدالملكيان )
|
|
+ نوشته شده در
یکم تیر 1387ساعت توسط ليلا كردبچه |
|
|
چه فرق مي كند به كدام لهجه درد مي كشم هربار كه دوست داشتن مرا ياد شكم هاي برآمده مي اندازد و فكر مي كنم بايد به جاي عشق براي دكمه هايم دليل محكم تري مي آوردم
زن زاييده نمي شود ساخته مي شود ٭ و دختري كه صداي گريه هاي عروسك تازه اش از تمام شريان هايش عبور مي كند چه دير مي فهمد اگر گل هاي چادر مادرش را محكم تر بو مي كرد هيچ وقت گم نمي شد و چه زود ياد مي گيرد لالايي هاي تازه اش را بايد خرج آجرهاي خانه اش كند تا مدادهاي رنگي دخترش سقف ها را با درد كمتري روي ديوارها بكشند
مي دانم قرار بود هيچ وقت براي تو لالايي نگويم تا صبح ها به خاطر پرهاي خيس بالش من به رنگ آسمان شك نكني و به آوازهاي غمگين پرنده هايي كه هرشب تخم هاي شكسته مي گذارند
قرار بود هيچ وقت لالايي نگويم چيزي نگويم اما در گلويم آوازهاي هزاران پرندة مرده گير كرده است و زندگي دست هايش را هرشب دور گردنم قفل مي كند و كليدش را خانه هاي كوچك نقاشي هاي تو قورت مي دهند
٭ مضموني از سيمون دوبوار
|
|
+ نوشته شده در
یکم خرداد 1387ساعت توسط ليلا كردبچه |
|
|
درخت ها بازيگران ماهري اند آنقدر طبيعي جوانه مي زنند كه نگاهت پشت تمام پنجره ها سبز مي شود و سفيدي موهايت را در هيچ آينه اي نمي بيني
لبخند مي زني و فراموش مي كني بهار فصل دخترانه اي است و شادترين رنگ هايش با عبور از رگ هاي تو شيري مي شوند لبخند مي زني و فراموش مي كني لباس هاي چارده سالگيت را براي دخترت كنار گذاشته اي
|
|
+ نوشته شده در
یکم اردیبهشت 1387ساعت توسط ليلا كردبچه |
|
|
انگشتم را بر ميدارم و خانه اي در هوا مي كشم بادها سقفش را مي برند روي شن هاي ساحل مي كشم درياها از سقفش چكه مي كنند
تو اما مدادهاي رنگي ات را كه برداري مي تواني دور روياهاي قشنگمان حصار بكشي جنگل هاي شمال را پشت پنجره بكاري و پاي موج هاي خليج را به حوض كوچكمان بازكني ماهي كوچكي شوي كه هيچ دريايي خواب رقص باله هاش را نديده است و بچرخي در جهت گل هاي دامنت
نگران خانه اي نباش كه بر دوش بادهاي آواره كشيده ام اينجا هنوز زني است كه لالايي هاش پرنده هاي بي پرواز بالشت را روي ابرها مي برد
|
|
+ نوشته شده در
یکم فروردین 1387ساعت توسط ليلا كردبچه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
صندوق پستی :
تهران - 194/17775 ایمیل : leilakordbacheh@yahoo.com |
| پیوندها |
|
هشتاد . . . ادبیات جوان ایران نقدها و مقالات ادبی صدایم را از پرنده های مرده پس بگیر(کتابم) |
|
RSS
|